، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

هانا قلب مامان و بابا

غذا خوردنت

امروز مامانت با تجربه شد یاد گرفت چطوری بهت غذا بده تو رو گذاشت توی رورورکت عروسکتو گرفت دستش بعد یه قاشق از حریره رو میگذاشت توی دهنت و یکی رو هم مثلا تا جلوی دهن عروسکت میبرد که اونم داره میخوره بعد دوباره تو دفعه دوم دیگه دهنتو قفل نمیکردی خودت دهنتو باز میکردی و مشتاق خوردن امروز برای اولین بار وقتی لباسمو پوشیدم که برم سر کار گریه کردی واسم و میخواستی تو بغلم باشی  امروز ۸ ماهت تموم شد    مامان قربونه اون عقلت بوس اينم عكس خانم سيبيلو ...
27 دی 1391

عید 1391

اینجا خونه مامانی دومین روز عید ۹۱ اولین باری که خودت نشستی و زن عمو فاطمه داره تو رو میخندونه عزیز دلم  .   عکاس عمو مصطفی - ...
27 دی 1391

عید 1391

عید امسال منو دخترم با هم سالو تحویل کردیم   عید ۱۳۹۱ هانا کوچولو با مامانش و بابایی مامان بزرگ و مادرجون مامانش و خانواده خاله مژگان رفتیم زیارت امام رضا البته این اولین مسافرت دخترم با مامانیش نبود هانا جونم وقتی ۲۰ روزش بود با عمو شهرام مامانش رفته بود یه یه روستای ییلاقی به اسم پجت. اونجا حسابی از دمار ما در آورد   نمیخوام تو این وبلاگی که به عشق دخترم درست کردم از گریه هاشو اذیت کردناش بگم دوست دارم فقط از شادیهاشو خوشحالیهام بنویسم  تکه ای از وجودمی دتر طلا
27 دی 1391

5 دقیقه بعد

اینجا درست ۵ دقیقه بعد از اون عکس که مثلا خواب بودی الکی .داشتی مامانو گول میزدی شیطون فقط چشاتو بسته بودی عکاس دایی امیر ...
27 دی 1391

16 ماهگي هاناي من

دلبر مامان اسم خودشه بلده دختر گلم تو 16 ماهگيت وقتي ازت ميپرسيدم (اسمت چيه) با اون صداي كوچولو و قشنگت اون لباي نازتو غنچه ميكني بهم ميگي(هانا)الهي دردو بلات به جونم فداي گفتنت بشه مامايي ميدوني بهم ميگي مامايي نه ماماني يك كلمه ديگه هم ياد گرفتي مرسي رو ميگي ( مسي)هر چيزي كه بهت ميدم يا خودت هر چيزي كه به منم ميدي ميگي مسي تو چقدر جيگر شدي نازنينم خدا تورو برام حفظ كنه و هميشه سالم باشي بوس ...
26 دی 1391